دستانتان را جدی بگیرید!

درخواست حذف این مطلب

همیشه امده بودم که از دست ها و ارتباط عجیب شان با چشم ها و قلب ها بنویسم. اما یکجور ِ خاصی همیشه نتوانسته ام تمام حس درونی وقلبی ام را کلمه و واژه کنم، تایپ کنم روی کیبرد بریزم و دکمه ی ذخیره و انتشار را بزنم تا بماند در امن ترین نقطه ی جهانم،وبلاگ! اما اینبار امده ام که بنویسم با خودم صحبت کرده ام که " میدانم که نمی شود تمام حس ات را واژه کنی اما بنویس تا بماند در امن ترین جای دنیا،"وبلاگ"ـت " ... امده ام بگویم از داستانِ دستها.. از همین پنج انگشتِ کشیده ی بی صدا که هر لحظه مرا عاشقتر میکند... که مرا مجذوب تر میکند برای نوشتن از داستان هر دست... عادت کرده ام در خیابان که راه می روم یا در مترو که منتظر ایستاده ام به دست ها خوب دقت کنم .. و سعی کنم جان ِ داستانشان را بیرون آورم. مثلا دستهای فلانی! چند بار خوب در اغوش کشیده شده؟ مثلا دستهای فلانی چندبار اشکهایش را جمع کرده.. چندبار لابلای موهای معشوقه اش رفت و امد کرده.. دستهای فلانی زمان دست ِ حلقه چه حالی داشته.. دستهای دیگری زمان خداحافظی با عزیز رفته زیر خاکش چه حسی داشته.. یا زمانی که در خیابان عشق نوجوانی اش یواشکی دستهایش را ارام فشرده..یا لحظه ی کش امده ی خداحافظی چه حالی داشته یا اصلا نه، زمان دست کشیدن روی پوست نوزاد یا دست کشیدن روی جوانه ی گیاه جدیدش چه احساسی را تجربه کرده است.. میدانم که نمی شود اما باید یک تاریخ و یک کتاب برای دستان هر شخص نوشت و هر روز چیز جدید و تازه ای را به ان اضافه کرد... از تجربه ی جدید دست هایتان بنویسید.. و ببینید چقدر مظلوم اند غمگینند ولی بیصدا.. نه مثل چشم ها که همه چیز را لو میدهند نه مثل لب ها که زود برچیده میشوند.. آنها ارام و رام عاشق میشوند. ارام و رام دل میکنند ارام و رام میشکنند..خوشحال می شوند.. اما، چه ی از حس شان باخبر است؟راستی، میدانستید اگر دست نداشتیم دنیا چقدر جای غمگینی میشد؟


راستی، از تجربه ی اخیر دست هایتان برایم بنویسید :)